تبليغاتX
بانوی مشرق زمین

بانوی مشرق زمین

هم سرزمین صلصال و شامامه

 

شاعر اگر می بودم

تورا می سرودم،

در شعری سپید

آن سوی سیاهی روزگار

وصف می کردم تورا

به بلندای صلصال، عشق شامامه

زلالی بند امیر،استواری کوه بابا

شاعر نیستم و می گویم:

همه شعرهای ناگفته ام،

بی وزن باد!

چه باک که این جهان، همه بی وزنی است

و تنها عدالت آن در مرگ است

نه در کیفیت که کمیت!

سبک نمی دانم و قانون نمی آموزم

حوایم و از هربند آزادم

از همان روز که سیب از درخت دزدیدم

و دل را از آدم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 23:40  توسط بانو  | 

این روزها...

 

امتحانی گذشت بسلامت و جان سالم بدر بردیم. تفریح پس از امتحان آن است که خانه تکانی نماییم بجبران تمام نظافت های سرسرکی. بعداز آن من و دوست برای شکار غذا به فروشگاه می رویم و در نهایت با بسته هایی به وزن بسیار کیلو جیبهایمان را غبار روبی نموده به خانه برمیگردیم و در هربار محسوس دستمان درازتر می شود و ما می فهمیم که معنای دست از پا دراز تر چیست. و بررسی خرید ها هنگام  جابجایی نشان می دهد که متاسفانه هیچ گزینه ای برای غذا خوردن علاوه نگشته بلکه همه اش هله هوله و چیپس و پفک خریداری نموده ایم. و شستشوی همه لباسهای موجود در کمد با چنگ و دندان نه ببخشید فقط با چنگ زدن-بنابر بی اعتمادی به خشکشویی ساختمان-، این استراحت رویایی را در ساعاتی پس از نیمه شب پایان می دهد و شدت خستگی برجا بماند که ما در اندیشه ایم بامداد دیگر شروع به خواندن درس بعدی نماییم. و اینگونه است که آنکه صبح ها چکمه اش را مادرش پاک کرده و کت و شال گردنش را بهش داده با لبخندی به فراخی صورت پهن، رو بما نموده و میگوید شما که تنهایید فرصتی بسیار دارید که درس بخوانید.باری دیگر اگر حسرت زندگی مجردی مارا داشت بیاورمش روزهایی با ما بسر کند تا بداند قدر عافیت را! که جدای از مسئولیتهای زندگی که بهرحال در هرجا هستند دلتنگی چون مار سیاهی از دل و قلب و مغز استخوان به چین های مغز می رسد و از گوشهای انسان رو به بیرون سرک می کشد. به یاد آن روزهایی که وقتی امتحان داشتم و خوشحال می آمدم مادرم بسی خوشحال می شد وقتی شب نگران بودم او از من نگرانتر! که حالا نیز مشتاق است و منتظر که برای خانم دکترش جشن فارغ التحصیلی بگیرد.خداوند برساند همه مادران را به آرزوهایشان!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 11:44  توسط بانو  | 

یه جور دیگه

یه وختایی می رسی به یه جایی که هیچ توضیحی براش نداری.مثل وقتی که ترمز موتورت بریده فقط میری و برعکس همیشه دعا میکنی حداقل بنزین تموم شه. مثلا یه وختایی با صدای بلند هق هق گریه می کنی بعد روت نمی شه صداتو بیاری پایین و گریه رو بس کنی فقط واس خاطر اینکه اگه یکی ازت بپرسه واس چی گریه کردی هیچی نداری بش بگی. آدما هنوز نفهمیدن بعضی وقتا آدم گریه داره مثل وقتهایی که پی پی داره.همه چی که دلیل نمیخواد.نه اینکه حالا خیلی کارای این دنیا رو حساب کتابه.

یه روز اگه اتفاقی یه رفیق روزای بچگی که باهم لیلا بازی یا فوتبال بازی میکردی یه شنبه بخوره به پستت و باهات حرف بزنه میگه امروز نرفتی مدرسه؟اگه بگیم نه تعطیلیم امروز، صداش می ره تا اوووووه که کلاس میذاری واسه ما.ولی خداییش هیش کی خبر نداره غربت یعنی چی؟ یعنی هرجای دنیا که بری رو هرخاکی که پا بذاری بازم نتونی بگی رسیدم. ما گفتیم این ننه همسایه مون گریه می کرد همه اش بحال حسین گفتیم بابا یه روزم برای حسن و علی و بقیه گریه کن ننه. میگفت تو نمی فهمی حسین غریب مرد. قربون صفات بریم ما الحق که حالیت بوده تو!

حقیقتش شبهای روحانی و معنوی امتحانه،مام نه اینکه کتابامون تا شب امتحان باکره می مونه، عمیق فکر می کنیم چیزهای جدید تو مخمون پیدا می شه.اینم یه جوراشه کجای دنیا کی ثابته؟:

"تنها ثابت جهان،تغییر است"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 18:14  توسط بانو  | 

 

در سرزمین فقیر هاییتی زلزله ای رخ داده و دو خبر که بطور متوالی خواندم برایم تامل برانگیز بود.

خبر اول: ثروتمندترین شاهزاده های جهان:

۱-    پادشاه تايلند با دارايي حدود ۳۰ ميليارد دلار

۲-    سلطان حاج حسن البولكيا پادشاه برونئي با ۲۰ ميليارد دلار ثروت

۳-    شيخ خليفه بن زياد آل نهيان امير امارات با ۱۸ ميليارد  دلار ثروت

۴-    عبدالله بن عبدالعزيز پادشاه ‌ عربستان با ۱۷ ميليارد دلار ثروت

۵-    شيخ محمد بن راشد آل مكتوم امير دبي با ۶ ميليارد دلار ثروت

۶-    هانس آدام دوم، پادشاه ليختن اشتاين با ۳٫۵ ميليارد دلار ثروت

۷-    پادشاه محمد چهارم از مراكش ۲٫۵ ميليارد دلار ثروت

۸-      شيخ حمد بن خليفه آل ثاني امير قطر با ۲ ميليارد دلار ثروت

۹-    شاهزاده آلبرت دوم از موناكو با ۱ ميليارد دلار ثروت

۱۰-    شاهزاده كريم آقاخان با ۸۰۰ ميليون دلار ثروت

۱۱-    سلطان قابوس بن سعيد آل سعيد پادشاه عمان با ۷۰۰ ميليون دلار ثروت

و خبر دوم:میزان کمکها به زلزله زدگان هاییتی:

ايالات متحده امريکا :  114.5 ميليون دلار

بريتانيا :  31 ميليون دلار

فرانسه : 31 ميليون دلار

استراليا :  13.4 ميليون دلار

ايتاليا :  8.7 ميليون دلار

آلمان :  6 ميليون دلار

ژاپن  : 5.3 ميليون دلار

چين :  4.4 ميليون دلار

بنياد بيل و مليندا  گيتس : 1.5  ميليون دلار

جمهوري چک : 1.1 ميليون دلار

بوتسوانا : 1.1 ميليون دلار

هند :  1 ميليون دلار

سنگال  : 1 ميليون دلار

آنجلينا جولي : 1 ميليون دلار

براد پيت :  1 ميليون دلار

روسيه :  700 هزار دلار

 با توجه به اینکه اکثر شاهزادگان ثروتمند از اعراب و مسلمینند و کشورهایی نفت خیز و بسی ثروتمندتر دارند در لیست کمک به زلزله زدگان غایب اند چه نتیجه ای می توان گرفت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 17:22  توسط بانو  | 

داستانک...

 

حاجی موسی سر چپرکد لم داده بود،صورت سرخش از چاقی برق می زد،برسم کلان نمایی پاهایش را باز گرفته بود و سر کلش را که به دیوار تکیه داده بود گاه گاهی می خواراند.کنارش زمین سبز شده بود از تف های نصواری اش.نگاه مرده اش به دورها بود.قوطی اش را گرفت و یک کش دیگر کشید.بر پدر تو نصواره نالد. احساس جوانی می کرد.فکر کرد اگر سگرت بود چی می شد،اگه چرس هم داخلش بود چی می شد. بابه گک غرق در نئشه چرس ناکشیده...

دروازه چوبی حویلی تک تک کرد.دختر همسایه با بشکه هایی در دست برای بردن آب آمد. نه سال داشت شاید کمتر،به پاهای ترقیده اش یک دمپایی پلاستیکی داشت،سر رویی نامرتب ولی چشمانی وحشی و زیبا! پدرش در جنگ کشته شده بود و هرگز ندیده بودش.

هفته دیگر دخترک عروس بود، حاجی موسی سر چپرکد لم داده بود،صورت سرخش از چاقی برق می زد و برسم کلان نمایی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 19:2  توسط بانو  | 

رها کنید تا رهایتان کند...

یادش آمد از زمانی که خیلی کوچیک بود اگر روسری سرش نبود مادربزرگش بهش میگفت:هندو!

مادرش داستانهایی تعریف می کرد از عذابهایی که در اثر نافرمانی خدایی ترسناک و قهار در همین دنیا برسرش خواهد آمد.پرسید:پس خارجی ها چی؟ چرا همه چیز برای آنها خوب است بدون بلا،روسری ندارند،نماز نمیخوانند روزه نمیگیرند. مادر می گفت اونها از بس بی خدایند خداهم ولشان کرده. یک ذهن کوچک قادر به تحلیل نبود و ترس از مادربزرگ دلیل محکمی برای ایمان آوردن به آن خدای ترسناک! و هرروز به این تحلیل ها گوش داد:بیماری او نتیجه گناهش بود، زلزله نتیجه گناه مردم، فقر نتیجه بی ایمانی و ...

بزرگ شدنش مثل همه چیز یک فرآیند طبیعی و ناخودآگاه بود.حالام که می بینه تو بلاد کفر مردم گنهکار خوشبختند، مومنین صاحب بهشت با یک انفجار دست و پایشان را -یا جانشان را- نمی گیرند، که غذا دارند بچه هاشون از سرما نمی لرزند، که آرامش دارند! آرامش؛ چیزی که ما سالهاست گم کردیم-در نثر چنین آمده ولی در حقیقت هیچ گاه ندیده ایمش-!میخواد فریاد بکشه خدایی که فقط منتظر یک حرکت اشتباهه تا زجرت بده و دیگه هیچ نفعی نداره به چه دردی میخوره؟ شمام ولش کنید تا ولتون کنه!

پ.ن: شنیده ام که در سرزمین من، آن آدمیانی که نماز خوانده اند،در آن گرمای تابستان روزه گرفتند، زکات داده اند و خمس هم، رنگ برف وباران نمی بینند و گردهم می آیند تا بدانند کدامین گناه خشم خداوندگار را برانگیخته؟ شنیده ام که در این روزها نیز عده ای دیگر طالب بهشت، فراغ حوریان را تاب نیاورده و حمله ای دیگر نموده اند تا کلیدی که در گردنشان است زودتر استفاده شودو هجر پایان یابد ولی دیگران را فرستادند در آغوش سرد خاک.می دانند که پس از آن کاروانی که آنان به بهشت می فرستند -رهگذرانی که نان آوران خانه ایند- گروهی حورالعین دراین جهان پدید می آید زیر چادری،در هر جا، برای سیر کردن شکم طفلی،طفلانی! و آنگاه واجب الحج می شوند در صفا و مروه اندام این زنان که "روسپی" می نامندشان و اگر فرصتی بود آنان را نیز با بارانی از رحمت سنگ، پاک می کنند به لقای الله شان! که افسانه هایی داریم باور نکردنی از زنانی که آشکارا ناپاک و گنهکارند، و مولوی صاحب خوب می شناسدشان هر روز از آغوش یکیشان به منبر می رود و بر آنها لعن می فرستد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 17:55  توسط بانو  | 

من کی هستم؟؟

 

این متن رو راحله عزیز برایم ایمیل کرده.سپاس راحله جان!

من "دوشیزه مکرمه" هستم،وقتی زن ها روی سرم قند  می سایند وهمزمان قند توی دلم  آب می شود.

من "مرحومه مغفوره"هستم،وقتی  زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده  ام واحتمالاً هیچ خوابی نمی  بینم.

من"والده مکرمه"هستم،وقتی  اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خود شیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه  معتبر چاپ می کند.

من"همسری مهربان ومادری فداکار"هستم،وقتی شوهرم  برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم-آگهی وفات مرادر صفحه اول پرتیراژترین  روزنامه شهر به چاپ می رساند.

من "زوجه "هستم،وقتی  شوهرم پس از چهارسال ودوماه وسه  روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من ودخترشش ساله ام ماهیانه فقط بیست وپنج هزار تومان ،بدهد.

من"سرپرست خانوار"هستم،وقتی  شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه  اش از گردنه حیران رد نشدوبرای همیشه  در ته دره خوابید.

من "مجید "هستم،وقتی  در ایستگاه چراغ برق،اتوبوس خط واحد می ایستد وشوهرم مراازپیاده رومقابل  صدا می زند.

من "ضعیفه"هستم،وقتی  ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

من"بی بی"هستم،وقتی  تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم  ونوه ونتیجه هایم تیک تیک از من عکس  می گیرند.

من"مامی" هستم،وقتی  دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش  دروغ پردازی می کند.

من "مادر "هستم،وقتی  مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون  آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم وغذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من "زنیکه "هستم،  وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من "مامانی"هستم،  وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من"ننه "هستم،  وقتی شلیته می پوشم وچارقدم را باسنجاق  زیر گلویم محکم می کنم ونوه ام خجالت می کشدبه دوستانش بگوید  من مادر بزرگش هستم...به آن ها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من "یک کدبانوی  تمام عیار"هستم،وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند وکمربندش را روی  شکم برآمده اش جا به جامی کند.

من"بانو"هستم،وقتی  از مرزپنجاه سالگی گذشته ام وهیچ مردی دلش نمی خواهدوقتش رابامن تلف بکند.

من در ماه اول  عروسی ام؛"خانم کوچولو،عروسک،ملوسک،خانمی،عزیزم،عشق من،پیشی،قشنگم،عسلم،ویتامین و..."هستم.

دامادم به من "وروره  جادو"می گوید.

حاج آقا مرا "والده" آقا مصطفی صدا می زند.

من "مادر فولاد  زره"هستم،وقتی بر سر حقوقم با این  وآن می جنگم.

مادرم مرا به خان  روستا  " کنیز " شما معرفی  میکند.


در ادامه:

من "خوشگله"هستم وقتی پسرهای محله سرکوچه بیکارند.

من هرکه باشم و نباشم در تمام عمر "سیاسر"م.

من"دختر عزیز مادر"هستم وقتی خرم می کنند تا بخاطر حرف پدرم با دوست پدربزرگم ازدواج کنم.

"عورت" می نامندم و پنهانم می کنند زیر برقع.حق دارند، مردی با عورت قابل رویت تاکنون بیرون آمده در جامعه ما؟

من "آدم مردم" هستم و هرچه کنم باز معتمد نیستم.

من "سپر بلا" هستم وقتی که مادرم برای جبران خرابکاری پدرم،به پسر فلانی کربلایی وعده ام می دهد.

من "ناموس" هستم که برادرانم باید از من در محبس خانه محافظت کنند.

من"بد" هستم که اگر جنگی و خونی شد به تاوان بدهندم.

من "چک بانک" هستم وقتی اطرافیان من و خواهرانم را سرشماری می کنند.

من "گاو و گوسفندم" وقتی سید کلان مرا بعنوان خمس برای پسرش میخواهد.

 و من...

من "حوایم" رسوایم کنید آشکارا که همرنگتان نمی شوم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 17:33  توسط بانو  | 

من حوایم...

مادر نسل انسان ام
من
حوایم
 درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
و خلقتی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!

 

این شعر رو از وبلاگ مهین گرجی کپی کردم! رفت،خیلی ساده،بی صدا، آرام!دیروز که وارد فیس بوک شدم با دیدن عکسش باز بغضم گرفت تا امروز! یک زن مرد، کسی که مبارزه می کرد برای زندگی، آرامش میخواست برای همه! میخواست هر آنچه هست باشد و زن بماند!

 

این جمله احتمالا از وودی آلن هست:" خدا مرده ، مارکس هم همین طور، خودم هم حال چندان خوشی ندارم." جمله عمیق و پرمعنایی هست.فکر می کنم:"خدا مرده،مارکس مرده،مهین هم همینطور، من هم حال خوشی ندارم". به زندگی فکر می کنم به اینکه چقدر حقیرم! از جنس دوم هم پایینتر سقوط کردم. مثل پادشاه که نمی دانست چه کلاه بزرگی سرش رفته و برهنه با غرور برای نمایش لباس زیباش در بین مردم راه می رفت،می رفتم با غرور؛ نه اینکه ندانم، سعی می کردم از خیلی چیزها بگذرم ولی نگذشت روزگار از ما! فکرشو بکن که در قانون اساسی ثبت بشه که تو حتی اختیار جسمت رو هم نداری، اختیار خروج از منزل، حق تصمیم گیری و انتخاب! کاری ندارم که قانون تغییر کرد با کلی رسوایی و آبروریزی، در اصل قضیه فرقی حاصل نشده. هنوز هم ماده های چرت و پرت زیادی از این قانون باقی مانده و همه این اراجیف بعنوان شرع و عرف در ذهن حجری مردم ما حک شدند. آن کودک نادان در قصه ما محسنی و دوستان بودند که بیدارمان کردند:"هی، تو یک سیاسر لچک بسر بیشتر نیستی،یک جسم انحصار شده برای یک مرد". از ماست که بر ماست. یک مادر هست که فرزندش را یک مرد یا یک زن تربیت می کند. هرچند واژه مرد امروز در جامعه ما اشاره به یک موجود نرینه دارد واضح تر بگوییم یک آلت تناسلی متحرک با توانایی انجام وظیفه منحصر به آن عضو و دیگر هیچ! شرمنده ام از خودم. فرصت زیادی ندارم. گذشتگان ما برای حفظ جان شاید، سکوت کردند وحتی خود شرکت کردند در بدنام کردن و نفرین زنانگی جهت حصول رضایت مردان خویش، تا رسیدیم به اینجا؛ نفرین بر آن آدمیان نادان! ولی من نمیخواهم بمیرم در حقارت. بدون اینکه حتی یک روز زندگی کرده باشم. هدفم تغییر است در مفهوم و معنا! در زن بودن، تو هم دیده ای شاید که زن بودن شرم است در سرزمین مایان، دشنامی است بس بزرگ.وای برما!

من حوایم، رسوایم کنید آشکارا، که همرنگتان نمی شوم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:3  توسط بانو  | 

خواب زمستانی پارلمان-مرگ زمستانی مردم!

فرق بین حکومت و دولت چیست؟ و فاطمه با یک فکاهی برایم تعریف کرد تفاوت را ولی هنوز نه فکاهی را فهمیدم و نه تفاوت بین دولت و حکومت را.فقط همان مردم مستضعفش را فهمیدم.

در کشور ما پس از سالیان دراز جنگ و نابسامانی در حالی که در اورژانسی ترین شرایط برای بهبود اوضاع و جبران خسارات پیشین هستیم قوای مقننه و مجریه در مقابل هم قرار میگیرند برای کم کردن روی هم، و حامد کرزی بنا بر یک بازی منفعت طلبانه بصورت دوگانه با معرفی این وزرا، هم دل حامیان خویش را بدست می آورد و هم بطور مستقیم رو در روی مخالفان قرار نمی گیرد.در کشوری که هنوز از انتخابات ریاست جمهوری و زد و بندها و کشمکش هایش رهایی نیافتیم دست نیازمان برای آینده هم بسوی جامعه جهانی دراز است:"درخواست کمک از جامعه جهانی برای برگزاری انتخابات پارلمانی".اعضای پارلمان هم عده ای خود را وابسته به اپوزیسیون و عده ای وابسته به قومیت و عده ای برای آنکه بگویند ما هم هستیم بلکه با تحت فشار قرار دادن پرزیدنت ما نیز به نوایی برسیم سعی در پیچیده کردن موضوع دارند. حال آنکه پیداست در این میدان بز کشی هر سواری تکه ای برمیدارد-کوچک یا بزرگ- و مردم بیچاره اند که مثل بز روی زمین افتاده اند وکاری نمی توانند برای نجات خویش.

انتخابات ریاست جمهوری بسیار دیرتر از آنچه که باید انجام شد بنا به مصلحت بزرگان، نتیجه خیلی دیر اعلام شد و کابینه نیز و با اینهمه،  اعضای بسیار سخت کوش و وظیفه شناس پارلمان که بسیار خسته اند از کار فراوان باید به تعطیلات زمستانی بروند. با آنکه اکثر نمایندگان کاندید و یا وابسته به کاندیدی بودند و از مدتها قبل از انتخابات ریاست جمهوری ساختمان پارلمان در حسرت دیدار نمایندگانمان می سوخت!

ماییم که برای انتخابات ریاست جمهوری ۴۳ کاندید داریم که یکی راکتی است نامش و افتخارش!دیگری نابغه است بی آنکه کسی نبوغی از او دیده باشد!یکی جهان را تهدید به جنگ جهانی سوم می کند دیگری کوماندو می فرستد تا از همه افغانها حمایت کند! یک کاندید معاون انتخاب می کند تا دولت تشکیل دهدولی بی آنکه بداند معاونینش با کرزی ائتلاف می کنند. همه غرق در خیالات واهی تنها چیزی که خوب می دانند چپاول است و بس حتی یک سیاستمدار! نه یک تحصیل کرده!یک سخنور! نه یک انسان! دربینشان دیدی؟؟؟

از ۲۴ وزیر پیشنهادی ۱۷ نفر رد صلاحیت می شوند، وزرا نیز به ادامه رئیس جمهور توقعی از فهم و کارایی نیست،انتخاب و انتصابشان نیز جز یک حرکت سمبلیک،تا سالی دیگر شاید وزیر نداشته باشیم و همگان محکوم خواهند کرد یکدیگر را به نامشروع بودن!

 این مردمان بی شرمی را شرمانده اند...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 13:10  توسط بانو  | 

تعبیر و قضاوت اگر نکنیم؟!

یک عادت افغانی: چای با عطرها و طعم های مختلف که بمقدار زیاد می نوشیم- که من هم وابستگی به این عادت را رد نمی کنم-

-شگوفه(از دانشجویان همدوره در خوابگاه): سرچایت چای انداختی خاک ده سرت شویت سرت زن می گیره!

-رضا(برادرم):تو از روبرو شدن با واقعیت می ترسی.از تمام شدن و رسیدن به انتها می ترسی!

-آقای خاوری(یک نویسنده یک دوست): تو بدبینی و همیشه نیمه خالی لیوان را می بینی.

-من:اگر کسی به من هم اجازه صحبت می داد می گفتم چای سرد می شه و من برای تعدیل درجه حرارتش  چای داغ بهش اضافه می کنم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23:28  توسط بانو  |